تبليغاتX
ستاره بخت من
وقتی از نگات می شه یه آسمون ستاره چید... وقتی از دلت می شه به کهکشون ها پر کشید...آره تو خودخود عشقی



مزه تابستون

 

 

دیروز  امتحانام تموم شد... الانم خیلی احساس آرامش می کنم... دلم می خواد فقط جیغ بکشم!

 

موقع امتحان ها یه حس بدی داشتم، اصلا استرس نداشتما یعنی من کلا آدم بی خیالی ام...

 

اصلا هم واسه امتحان استرس ندارم، حتی اگه نخونده باشم با اعتماد به نفس کامل می رم

 

 سر جلسه! ولی خیلی دوست داشتم زودتر تموم شه و یه نفس راحتی بکشم...

 

آخرین امتحانمون دیروز روانشناسی رشد بود. زیاد خوب ندادم چون زیاد خوبم نخونده بودم

 

ولی از سر جلسه که اومدم بیرون همش می خندیدم... بچه ها می گفتن خوب دادی عطیه؟!

 

منم می گفتم: نه بابا من دارم واسه تمومیه امتحان ها می خندم شمام خوشحال باشین...

 

بهم می گفنم: چه دل خوشی داری تو! منم گفتم: ول کنین بابا شمام، این دو روزه دنیا که این حرفا

 

 رو نداره... ( چه ربطی داشت!)

 

بعد از دانشگاه هم با پیشنهاد من با زینب و لیلا رفتیم بیرون کلی گشت زدیم، بعدشم رفتیم

 

کافی شاپ یه شیر موز بستنی زدیم تو رگ...

 

وقتی هم که اومدم خونه اونقدر خسته بودم که تا شب خوابیدم...

 

دیگه از این به بعد باید تند تند وبلاگم رو آپ کنم، چون خیلی حرف دارم از همه جا باید بگم، از خودم،

 

از کارام، از زندگی، از... از سمیرام باید بگم...

 

سمیرا دختر خالمه، ناز منه... خیلی هم دوستش دارم  و واقعا باهاش احساس آرامش می کنم.

 

همه جا منو اونو با هم می شناسن...هر وقت پیشمه اصلا هیچ غمی احساس نمی کنم...

 

2 سال ازم برگتره، کارمنده، تو یه شرکت کار می کنه

 

خیلی دختر شادیه هر وقت میاد پیشم من فقط می خندم...

 

حالا باشه کلی ازش باید بگم...

 

نتایج امتحانامون هم مشخص نیست کی بیاد. من که به دوستام گفتم اول مهر میام دانشگاه...

 

واسه نتایج هم نمیام! خیلی نمره های خوبی هم می گیرم حالا باید تا ته تابستون غصه بخورم...

 

ترم تابستونه هم ور نمی دارم... می خوام یکم مزه تابستونو بچشم خوب!

 

این ترم همه ی درسام شب امتحانی بود، یعنی هیچ کدوم از کتابامو حتی یک دور هم نخونده بودم

 

گذاشته بودم واسه شب امتحان که تا خود صبح می خوندم... واقعا خیلی خسته شدم...

 

 تا حالا شب امتحانی رو تجربه نکرده بودم...

 

این ترم 18 واحد ورداشتم:

 

روانشناسی رشد – روانشناسی تریتی – روانشناسی اجتماعی که 3 واحدن

 

علم النفس – آمار توصیفی – انسان شناسی – روانشناسی مدیریت 2 واحد و تربیت بدنی 1 واحد

 

تربیتی و انسان شناسی و مدیریت رو خیلی خوب دادم بالای 15 تصور می کنم،

 

رشد و آمار و تربیت بدنی زیاد جالب نبود ولی قبولی رو می گیرم بین 10-15

 

و اجتماعی و علم النفس رو اگه 10 بگیرم باید برم یه جایی خودمو حلق آویز کنم! چون خیلی بد دادم

 

اینو هم بگم که آمار و واسه بار سومم بود می دادم یعنی 2بار افتاده بودمش

 

( آخیش.. نزدیک بود یادم بره )

 

حالا وایسن نمره هامو که گرفتم حتما می گم که ببینید چی فکر می کردم چی شد

 

کلا من 3-4 نمره کمتر از اونی می شم که فکر می کنم!

 

حالا تصور کنید اجتماعی و علم النفس رو که فکر می کنم میافتم، چند میشم!

 

باید کارامو مرتب کنم، باید واسه تابستونم یه برنامه ریزی اساسی بکنم...

 

خیلی فکرا تو سرمه که باید انجام بدم... باید ...

 

پس فعلا...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط عطیه |


من اومدم
 

سلام! خوفین؟!

 

اگه خوفین منم خوفم، اگه نیستین هم... بازم خوفم!

 

الان 5 ماهه که نیومدم اینجا!

 

اصلا باورم نمی شه، منی که با وبلاگم کلی حال می کردم...

 

ای آقا مگه مشکلات زندگی می ذاره! اینقدر از این طرف و اون طرف واسه ات

 

میباره و اونقدر بدشانسی میاری که حتی وقت سر خاروندن هم نداری...!

 

 منو! مثلا روانشناسم... خودم که اند نا امیدی ام!

 

شوخی کردم بابا... مشکلات کجا بودش، خودم تنبلی کردم

 

باورتون نمی شه من هیشکی و مث خودم اینقدرخوشبخت نمی دونم

 

نمی گم همه چیز دارم و همه چیز مطابق میل منه ولی با همونی هایی هم

 

که دارم احساس خوشبختی می کنم

 

مهم اینه که آدم با چیزای که مال خودشه آرامش داشته باشه.

 

دلم خیلی واستون تنگ شده بود

 

الان که اومدم دلم وا شد

از عزیزانی هم که در مدت نبودنم بهم سر زدن واقعا ممنونم و به امید جبران...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط عطیه |


روز تولدم...
 

يك سال ديگر هم گذشت... و من به مرز 20 سالگي رسيدم...

 

سلام بچه ها، من 20 ساله شدم. نمي دونم چرا اصلا دوست ندارم بزرگ بشم...

 

يه جوريه وقتي آدم بزرگ مي شه، بقيه به يه چشم ديگه بهش نگاه مي كنن،

 

يه حسي داره كه من اصلا اين حس رو دوست ندارم...

 

ولي عوضش من روز تولدم رو خيلي دوست دارم، بهترين روز زندگيم روز تولدمه...

 

توي اون روز يه حس نابي دارم كه قابل وصف نيست!

 

امسال  هم  عزيزاني  منو  شرمنده  لطفشون  كردن،  كساني  كه  تا  عمر  دارم                  

 

فراموششان نخواهم كرد...    

 

و  دلم  مي خواد  از  همين  جا  يه  بار  ديگه  ازشون  تشكر  كنم  و  اميدوارم  بتونم

 

 مهربونيشون رو جبران كنم.

باباي گلم،  مامان مهربونم،  داداشي نازم، خاله هاي عزيزم، سميرا، رامين، محمد، نويد

و همراهان هميشگي ام: سميه، مريم، مهناز، ژيلا، زينب، فاطمه، خديجه، احترام، كبري،

فاطمه، آزاده، مارال، صديقه، مرضيه و عزيزان وبلاگي: داداش سعيد گل و مهربونم، عسل

نشميل، ندري، آرش، مجيد، ميهن پرست، حمید رضا، ناشناس، ادريس و پگاه عزيز شرمنده

 

مهربانيتان ممنون كه به يادم بوديد.

دوستتون دارم هوارتا...!    


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط عطیه |


بدون شرح!
 

 

 

1-     سلام... خوبين؟! خوشين؟! چي كارا  مي كنين؟!

        

  منم خوبم، خوشم، كار بدي هم نمي كنم!

 

2-    حالم خوبه ها، ولي نمي دونم چرا اينقدر كم حوصله شدم! اصلا حس و حال كاري

 

  رو ندارم،حتي يه هفته است كه گوشيم و خاموش كردم چون حتي حوصله ندارم با

 

  هيشكي حرف بزنم!

 

3-    توي  اين  هفته   هر  چي  من  بي  حال  و   كسل   بودم   ديدن   دربي   هم  به

 

  بي حوصله گي هام  اضافه شد.

       

  فكرش  رو  هم  نمي كردم  پرسپوليسم  اينجوري  بازي  كنه...  اصلا   اون  پرسپوليس

 

  هميشگي  نبود.  اما استقلال حتي نتونست اين پرسپوليس رو هم ببره...

       

  ولي خدائيش آبكي ها وقتي گل رو زدن چقدر جوگير شده بودن، معلوم  شد كه خيلي

 

  بي جنبه ان، البته من قبلا اينو مي دونستم ها...!

 

4-  وبلاگم 1 ساله شد...

            

         اصلا باورم نمي شه، همين يك ساله پيش بود... واي، چه ذوق و شوقي داشتم واسه

 

          آپ كردن، ولي حالا...

 

5-    ببخشيد اگه دير آپ مي كنم و شرمنده از اينكه دير بهتون سر مي زنم.

 

    هروقت از اين حس و حال بيرون اومدم حتما جبران مي كنم.

 

6-        مراقب خودتون باشين...

             

               باي


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط عطیه |


من و تو...
 

 

 

شب از نيمه هم گذشته، همه جا تاريك تاريكه... 

 

ماه  نقره اي  چشاشو  وا  كرده  و  داره به من سلام مي كنه!

 

حالا فقط من هستم و تو، ستاره هام كه شاهدن...  حالا همونيه كه من مي خوام!!!

 

من و تو... تنهاي تنها...!

 

مي رم كنار پنجره... اين قرار هر شب منه. وقتي پنجره اتاقم رو باز مي كنم...

 

واااااااااااااااااااااي... يه نسيم خنكي صورتم رو نوازش مي كنه...

 

تازه مي شوم از هر چه بودن است!

 

چشامو مي بندم و به تو فكر مي كنم...به تو كه يادت تو لحظه لحظه زندگي بهم جون مي ده،

 

به  تو  كه  وقتي  تموم  غصه هاي  دنيا  رو  دلم  سنگيني  مي كنه  و  مي خوام  گريه  كنم

 

حضور توإ كه منو آروم مي كنه.

 

حالا من آرومم و با تمام وجودم خوشبختي رو حس مي كنم...

 

خوشبختي اين نيست كه يكي دوستت داشته باشه، خوشبختي اين نيست كه يكي كنارت

 

باشه... خوشبختي اينه كه چشاتو ببندي و با تمام وجودت حس كني كه آرومي...

 

وقتي كه آرامش رو تو وجودت حس فهميدي اونوقته كه خوشبختي. مثل من...!

 

مثل من كه وقتي تو رو دارم و انگار همه چيز دارم.

 

          من شب رو به خاطر آسمون، آسمونو به خاطر ستاره هاش و ستاره ها رو به

                                            خاطر تو دوست دارم.

 

من همه چيز را به خاطر تو دوست دارم...

خوش به حال من، چقدر دوستت دارم...!!!

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط عطیه |